آلبرت وسکر و ویلیام بیرکین این نظریه را مطرح میکنند که احتمالاً این مزاحم خودبین، همان دکتر مارکوس است که به نحوی از مرگ برگشته و از این زالوها برای به هرج و مرج کشیدن آمبرلا استفاده میکند. آنها از ترس این که آسیبهای ناشی از حملهی مارکوس باعث فاش شدن فعالیتهای غیرقانونی آمبرلا به عموم مردم و در نهایت ورشکستگی آنها شود، برنامههای خود را برای زمانی که شرکت سقوط کند، آماده میکنند.
آلبرت وسکر با آوردن سایر اعضای تیم S.T.A.R.S به عمارت اسپنسر، مأموریت خود را برای جمع آوری «اطلاعات جنگی» ادامه میدهد. درحالی که ویلیام بیرکین قصد دارد تا از آمبرلا فرار کند و تحقیقات خود را روی ویروس جی خود ادامه دهد. اما قبل از این کار، آنها سیستم انفجار خود به خودی ساختمان مدرسه را فعال میکنند تا از این طریق، مزاحمان و هرگونه مدارک جرم علیه خود را نابود کنند.
درحالی که این اتفاقات درحال رخ دادن است، بیلی و ربکا به ماجراجویی در مدرسهی آمبرلا ادامه میدهند. ربکا در این راه موفق میشود تا بیلی را وادار به اعتراف کند که چرا به اعدام محکوم شده است. چراکه او هیچ شباهتی به آن بیمار روانی که در پروندهی بیلی نوشته شده، ندارد. حقیقت ماجرا این است که بیلی به دلیل شکست یک عملیات نظامی در آفریقا مقصر شناخته میشود. واحد بیلی درحین جستجوی یک پایگاه نظامی چریکی به دلیل اطلاعات نادرست متحمل تلفات سنگیمی میشود و بیلی از دستور تیراندازی به روستاییان بیگناه سرپیچی میکند. بنابراین دولت ایالات متحده برای سرپوش گذاری روی این حادثه بیلی را قربانی میکند.
قهرمانان داستان بعد از عبور از چالشهای متعددی که ناشی از آزمایشات شکست خوردهی آمبرلا، معماها و تلههای مرگ ساختمان مدرسه است، موفق به کشف اسنادی میشوند که آزمایشات وحشتناک دکتر مارکوس را فاش میکند. او از کودکانی که در این مدرسه پرورش داده میشدند به عنوان موش آزمایشگاهی استفاده کرده تا به آزمایش ویروس پروجنیتور و ویروس تی روی آنها بپردازد. او همچنین زالوهای جهش یافته را در آزمایشگاه به وجود آورده است تا از آنها به عنوان حامل ویروس تی برای آلوده کردن این کودکان و بسیاری از افراد دیگر استفاده کند. با این حال، شکاف ایجاد شده بین اهداف دکتر مارکوس و یکی از بنیانگذاران آمبرلا یعنی دکتر آزول ای. اسپنسر که در آن زمان ریاست آمبرلا را برعهده داشت، باعث جدایی آنها میشود. ظاهراً مارکوس گمان میکند که اسپنسر قصد دارد تا نتایج تحقیقات او را به نام خود بدزدد.
ربکا و بیلی بعداً و در جریان درگیری با هیولاهایی میمون شکلی که به آنها حمله میکنند از هم جدا میشوند. سپس ربکا یک آزمایشگاه تحقیقاتی دیگر را در زیرزمین این مدرسه کشف میکند که در آن هیولاهای ساختهی دست بشر به عنوان سلاحهای بیولوژیک B.O.W در دست ساخت بوده است. او درحین جستجوی بیلی، به انریکو برمیخورد که موفق شده تا از طریق دیگری وارد این ساختمان شود. انریکو به ربکا میگوید که این مرکز تحقیقاتی به یک عمارت قدیمی متعلق به آمبرلا ختم میشود که بقیهی اعضای تیم براوو باید آنجا منتظر آنها باشند. اما ربکا که حالا دیگر به بیلی علاقهمند شده است، تصمیم میگیرد تا همانجا بماند و او را نجات دهد. انریکو با اکراه موافقت میکند که ربکا را ترک کند و به سایر اعضای تیم بپیوندد.
ربکا درنهایت دوباره به بیلی ملحق میشود و او را در استخری پیدا میکند که دکتر مارکوس قربابیان آزمایشهای شکست خوردهی خود را در آنجا رها میکرد. آنها در ادامه با مرد مروموز آوازخوان مواجه میشوند که خود را «زالوی ملکه» و یکی از بهترین مخلوقات دکتر مارکوس معرفی میکند. Queen Leech به ربکا و بیلی توضیح میدهد که ۱۰ سال پیش دکتر مارکوس توسط اعضای تیم امنیتی آمبرلا ترور میشود و نتایج تحقیقات چندین سالهی او روی ویروس پروجنیتور و ویروس تی به دستور اسپسنر توسط آلبرت وسکر و ویلیام بیرکین دزدیده میشود.
وقتی جسد دکتر مارکوس و زالوهایش در رودخانهای انداخته میشوند، زالوی ملکه بدن دکتر مارکوس را آلوده میکند و از آن به عنوان منبع غذایی خود برای زنده ماندن استفاده میکند. ویروس تی طی این ۱۰ سال درون زالوی ملکه جهش پیدا میکند و این توانایی را به آن میدهد تا به نسخهی جوانتر و قویتری از بدن دکتر مارکوس تبدیل شود. بعد از این که زالوی ملکه از مغز دکتر مارکوس تغذیه میکند، خاطرات و حافظهی او را نیز به ارث میبرد تا هماکنون در قالب دکتر مارکوس دوباره متولد شده در برابر آنها بایستد. زالوی ملکه که این اتفاقات را یک مداخلهی الهی میداند، در تلاش است تا با نابودی آمبرلا و جهان، انتقام خالق خود را بگیرد.
بعد از آن، زالوی ملکه به شکل جهش یافتهی واقعی خود تبدیل میشود و به ربکا و بیلی حمله میکند؛ چراکه آنها را تهدیدی برای اهداف خود میبیند. ربکا و بیلی از یک نبرد وحشیانه و تمام عیار جان سالم به در میبرند و در ظاهر موفق به کشتن آن موجود میشوند. کمی بعد آنها آسانسوری را پیدا میکنند که آنها را به مدرسه برمیگرداند. بعد از رفتن آنها، زالوی ملکه خود را با استفاده از ویروس تی احیا میکند و به دنبال بیلی و ربکا میرود. بدتر از همه این که صدای آژیر خطر فرایند خود تخریبی بلند میشود و کل ساختمان در آستانهی تخریب کامل قرار میگیرد.
ربکا و بیلی بعد از این که در یک آشیانهی هلیکوپتر بار دیگر با زالوی ملکه گیر میافتند، در آخرین نبرد ناامیدانهی خود با این هیولای نفرت انگیز درگیر میشوند. باوجود مهات کم، به نظر میرسد که امیدی برای نجات نیست تا این که در یکی از حملات زالوی ملکه، سوراخی در سقف ایجاد میشود و نور خورشید از آنجا به داخل میتابد و باعث سوختن آن میشود. ربکا اینجا متوجه میشود که زالوی ملکه به نور حساس است. بنابراین فوراً به سمت پنل کنترل سقف جمع شوندهی انبار میرود و با باز کردن آن، زالوی ملکه را در معرض نور سوزان خورشید قرار میدهد.
بعد از آن، بیلی هم با شلیک یک مگنوم، کار زالوی ملکه را تمام میکند و آن را از طریق تونل آسانسور به پایین پرتاب میکند تا با انفجار ساختمان به طور کامل نابود شود. ربکا و بیلی بعد از آن عمارتی که انریکو قبلاً به آن اشاره کرده بود را در دوردست میبینند. اما ربکا قبل از جدایی، تصمیم میگیرد آخرین لطف را در حق او انجام دهد و پلاک شناسایی او را به عنوان مدرکی برای اعلام مرگ بیلی به مأموران تحویل دهد تا بیلی بتواند زندگی جدیدی را به عنوان یک مرد آزاد و بدون پروندهی جرایمی که مرتکب آنها نشده بود، آغاز کند.
بیلی با این نقشه موافقت میکند و قبل از این که ربکا را برای ملاقات با تیم براوو او را ترک کند، با یک احترام نظامی از او تشکر میکند. بعد از آن ربکا با جشمانی اشکبار با او خداحافظی میکند و به سمت عمارت میرود، درحالی که میداند که این مأموریت جهنی تازه آغاز شده است.
اتفاقات Resident Evil 1 – اعزام تیم S.T.A.R.S به کوهستان آرکلی
- بازه زمانی: سال ۱۹۹۸ و در ادامهی اتفاقات قسمت قبل
- مأموریت کریس ردفیلد و جیل ولنتاین در نجات اعضای S.T.A.R.S در عمارت مخوف اسپنسر
در شرایطی که تیم براوو برای زنده ماندن در کوهستان آرکلی میجنگیدند، سایر اعضای واحد S.T.A.R.S در راکون سیتی سخت در تلاش بودند تا با آنها ارتباط برقرار کنند. بعد از این که ارتباط بیسیم با تیم براوو برقرار نمیشود، آلبرت وسکر فرماندهی واحد S.T.A.R.S به تیم آلفای این گروه دستور میدهد تا برای نجاب تیم براوو به آرکلین اعزام شوند. این درحالی است که هیچ یک از اعضای S.T.A.R.S خبر ندارند که خودر آلبرت وسکر مغز متفکری است که پشت تمامی این اتفاقات فاجعه بار قرار دارد و به طور مخفیانه درحال هدایت آنها به سمت نابودی است.
وقتی که تیم آلفا به موقعیت میرسد، هلیکوپتر سقوط کردهی تیم براوو را پیدا میکنند. با بررسی لاشهی هلیکوپتر، جنازهی کوین دولِی که تا سرحد مرگ کتک خورده است، داخل آن به چشم میخورد. بلافاصله، تیم آلفا توسط یک دسته سگ وحشی مورد حمله قرار میگیرند که طی آن، جوزف فراست، یکی از اعضای تیم تکه تکه میشود. سایر اعضای تیم سعی میکنند تا جوزف را نجات دهند اما در کمال تعجب متوجه میشوند که گلولههای آنها تأثیری روی سگهای عجیب و غریب ندارد. مشاهدهی این صحنههای وحشتناک باعث میشود تا برد ویکرز، خلبان تیم آلفا با هلیکوپتر از آنجا فاصله بگیرد تا اعضای تیم در کوهستان آرکلی سرگردان شوند.
قهرمانان ما چارهای جز فرار به هر پناهگاهی که در مسیر خود پیدا میکنند ندارند. آنها بعد از مدتی یک عمارت متروکه را میبینند و فوراً به آنجا هجوم میبرند. تنها افرادی که از اعضای تیم آلفا زنده میمانند، کریس ردفیلد، جیل ولنتاین، بری برتون و آلبرت وسکر هستند که بعد از فرار از دست سگهای جهش یافته تصمیم میگیرند به چند گروه تقسیم شوند تا بهتر جستجوی عمارت بپردازند.
آنها در مسیر خود شخصی با ظاهر عجیب و درحال پوسیدن را پیدا میکنند که درحال خوردن تکههای بدن کنت سالیوان، یکی از اعضای تیم براوو است. بنابراین در ابتدا تصور میکنند که او مقصر قتلهای آدم خوارانهی این منطقه است. این شخص هم مثل سگهای وحشی بیرون عمارت با برخورد گلوله به بدون خود هیچ دردی را حس نمیکند اما زمانی که گلوله به مغز او اصابت میکند، به سرعت از پا در میآید. اما همانطور که انتظار میرود، او در این عمارت تنها نیست و در واقع این ساختمان مملؤ از زامبیهای جهش یافته و خطرناک است. اعضای تیم با ادامهی جستجوی خود متوجه میشوند که زامبیها تنها ساکنین شرور این عمارت نیستند و حیوانات دیگری مانند کلاغها، عنکبوتها، مارها، کوسهها گیاهان و حتی مارمولکهای انسان نمای جهش یافته و فوق العاده خطرناکی در این ساختمان حضور دارند. ناگفته نماند که این عمارت پر از تلههای مرگ و معماهای پیچیده است که برای جلوگیری از ورود مزاحمان طراحی شده بود.
آنها بعد از عبور از این موانع، موفق میشوند تا ربکا چمبرز را پیدا کنند که متأسفانه تنها عضو بازمانده از تیم براوو بود. تیم آلفا نهایتاً به آزمایشگاه زیر ساختمان عمارت میرسند تا حقیقت برای آنها آشکار شود. تمام این هیولاها نتیجهی شیوع ویروس تی بودند و هدف آمبرلا از تولید آن، ساخت سلاحهای بیو ارگانیک B.O.W و فروش آن به ارتشهای سراسر جهان بود. با این حال، زالوی ملکه که خود را در ظاهر دکتر مارکوس جا زده بود، ویروس تی را به گستردهای پخش میکند تا تمام کارکنان مرکز تحقیقاتی به زامبی تبدیل شوند و سلاحهای B.O.W که تحت کنترل بودند را آزاد کنند و این هرج و مرج به وجود بیاید. آنها همچنین در این بین، به هویت واقعی آلبرت وسکر به عنوان یکی از محققان ارشد آمبرلا پی میبرند.
بنابراین اعضای گروه S.T.A.R.S در مقابل آلبرت وسکر میایستند و او در خونسردی کامل اعتراف میکند تمام این مدت را برای آمبرلا کار کرده است. او به آنها توضیح میدهد که واحد S.T.A.R.S در واقع برای آزمایش تواناییهای رزمی سلاحهای بیوارگانیک B.O.W به اینجا آورده شدند. وسکر قرار بود که بعد از کشته شدن آنها، اطلاعات جنگی را جمع آوری کرده و به آمبرلا تحویل دهد، اما او نقشهی دیگری را در ذهن دارد. او قصد دارد به آمبرلا خیانت کند و این اطلاعات را به شرکت رقیب آنها بفروشد. چراکه احساس میکند شیوع ویروس T منجر به ورشکستگی آمبرلا خواهد شد.
آلبرت وسکر قبل از ترک این عمارت، پروتکل خود تخریبی ساختمان را فعال میکند تا هرگونه مدرک باقی مانده را از بین ببرد. او همچنین سلاح بیوارگانیک T002-Tyrant که یکی از قویترین نتایج آزمایشات آمبرلا بر روی ویروس T بود را آزاد میکند تا قهرمانان داستان را به قتل برساند. با این حال، Tyrant به حالت ناپایداری درآمده و دیوانه میشود تا در عوض، وسکر را بکشد. پس از یک نبرد شدید، قهرمانان داستان، به لطف تلاش برد ویکرز، خلبان تیم آلفا موفق میشوند تا در آخرین لحظات و قبل از انفجار عمارت از آنجا فرار کنند.
تنها بازماندگان شناخته شدهی این حادثه، جیل، کریس، بری، برد و ربکا هستند که بعد از نفسی راحت در اعماق وجود خود میدانند که این کابوس هنوز تمام نشده است.
اتفاقات Resident Evil 2 – فاجعهی راکون سیتی
- بازه زمانی: سال ۱۹۹۸
- ورود شخصیت لئون کندی و شیوع فاجعه بار ویروس G در راکون سیتی
دو ماه بعد از اتفاقات Resident Evil 1، قسمت بعدی این مجموعه اواخر سال ۱۹۹۹ منتشر شد. شخصیت اصلی این بازی، لئون کندی، مرد جوانی است که درحال رانندگی به سمت راکون سیتی است تا اولین روز کاری خود به عنوان عضو نیروی پلیس محلی را تجربه کند. با اینحال وقتی لئون به شهر میرسد، راکون سیتی را مملؤ از زامبیهای سرگردان میبیند.
لئون در میان هرج و مرج شهر با یکی از بازماندگان راکون سیتی آشنا میشود که زن جوانی به نام کلر ردفیلد است. کلر به لئون میگوید که به دنبال برادرش کریس ردفیلد به این شهر آمده است؛ زیرا از چند ماه پیش ارتباطش را با او از دست داده است. این دو بعد از یک تصادف شدید از هم جدا میشوند اما با همدیگر هماهنگ میکنند که در ادارهی پلیس راکون سیتی با هم ملاقات کنند.
وقتی آنها به مقر پلیس میرسند، ساختمان ادارهی پلیس را مملؤ از زامبیها و موجودات جهش یافته میبینند. آنها موفق میشوند که یک افسر بازمانده به نام ماروین برانا را پیدا کنند اما او توسط زامبیها گاز گرفته شده و در آستانهی مرگ و تبدیل شدن به یکی از همین موجودات قرار دارد. او به لئون و کلر خبر میدهد که بقیهی افراد پلیس همگی کشته شدند و آنها باید تا فرصت دارند خودشان را نجات دهند. کلر همچنین دفترچهی خاطرات کریس را در اینجا پیدا میکند که نشان میدهد او راکون سیتی را به مقصد اروپا ترک کرده است. لئون و کلر که دیگر دلیلی برای ماندن در اینجا ندارند، تصمیم میگیرند که از راکون سیتی خارج شوند و در طول مسیر خود بازماندگان احتمالی را نجات دهند.
اینجاست که مسیر لئون و کلر از هم جدا میشود. بعد از این که لئون از یک مسیر خروج اضطراری که توسط ماروین فراهم شده است از ساختمان پلیس خارج میشود، با یک مأمور FBI به نام ایدا وانگ مواجه میشود. لئون از ایدا سؤال میکند که آیا میداند دقیقاً چه اتفاقی در این شهر افتاده است، اما ایدا فقط به او میگوید که هرچه زودتر از اینجا فرار کند. او در ادامه به شخصی به نام بن برتولوچی میرسد که یک روزنامه نگار زندانی است که قبلاً دستگیر شده و در بازداشتگاه گیر افتاده بود. او به لئون خبر میدهد که شرکت آمبرلا مسبب این اتفاقات است. آنها حتی به برایان آیرونز، رئیس پلیس راکون سیتی رشوه دادند تا اصطلاحاً دهانش بسته نگه دارند. لئون ابتدا حرفهای او را باور نمیکند اما قبل از این که سؤال دیگری را از برتولوچی بپرسد، مرد غول پیکری از دیوار عبور کرده و بن را درجا میکشد.
این مرد غول پیکر، در واقع همان T00-Tyrant یا Mr. X است که یکی از سلاحهای بیوارگانیک قدرتمند آمبرلا است و برای از بین بردن تمام شاهدان شیوع ویروس در این شهر ارسال شده است. چیزی نمانده بود که مستر ایکس موفق به کشتن لئون شود اما ایدا وانگ با کوبیدن ون پلیس به مستر ایکس، او را در لحظهی آخر نجات میدهد. او گفتههای بن درباره نقش آمبرلا در این اتفاقات را تأیید میکند و میگوید که به دنبال سرنخی برای رسیدن به یکی از دانشمندان این شرکت به نام آنت بیرکین است که ظاهراً مسئول این فاجعه بوده است. لئون از ایدا میخواهد که به تحقیقات او بپیوندد تا به کمک یکدیگر بتوانند افرادی را که راکون سیتی و مردم آن را نابود کردند، از بین ببرند. او با اکراه به لئون اجازه میدهد تا به او بپیوندد. آنها به همراه هم شروع به جستجوی آنت و ویروسی که باعث شیوع بیماری شده است، یعنی ویروس G میکنند.
در همین حال، کلر ردفیلد با دختربچهای به نام شری بیرکین رو به رو میشود که به دنبال مادرش میگردد. کمی بعد شری توسط آیرونز، رئیس پلیس راکون سیتی ربوده میشود و او را به یتیم خانهی راکون سیتی میبرد. وقتی که کلر به آنجا میرسد، با جنازهی آیرونز مواجه میشود که انگل وحشتناکی از قفسهی سینهی او بیرون زده است. خوشبختانه شری زنده است و آنها از طریق مسیر مخفی که در دفتر آیرونز تعبیه شده، فرار میکنند. اما در این حین، مستر ایکس از راه میرسد و آنها را تعقیب میکند. مستر ایکس، کلر و شری را در یک آسانسور به دام میاندازد، اما قبل از ضربهی نهایی، توسط انگل جهش یافتهای که بدن آیرونز را آلوده کرده بود، تکه تکه میشود. شری به کلر میگوید که این هیولا در واقع پدر او است. در همین لحظه، آسانسور در اثر هرج و مرج فرومیریزد و باعث میشود تا همهی آنها به مسیر فاضلاب شرکت آمبرلا بیافتند.
وقتی کلر به هوش میآید، آنت بیرکین، مادر شری را میبیند که شری را به مکان امنی میبرد. کلر باوجود اعتراض آنت به دنبال شری میرود تا مطمئن شود حال او خوب است. اما وقتی متوجه میشود که شری به ویروس آلوده شده و درحال تبدیل شدن است، شوکه میشود. آنت از طریق یک ارتباط داخلی به آنها میگوید که راهی برای درمان او در مرکز NEST وجود دارد. کلر از او درخواست کمک میکند اما آنت از این کار خودداری میکند، زیرا او درحال تلاش برای متوقف کردن هیولایی است که او را «ویلیام» خطاب میکند. بنابراین کلر تصمیم میگیرد که به تنهایی شری را به NEST ببرد. اتفاقاً لئون و ایدا هم درحال حرکت به سمت این مرکز هستند.
هردو گروه با اهداف متفاوت خود به NEST میرسند؛ لئون و ایدا به دنبال باعث و بانی انتشار ویروس G هستند درحالی که کلر به دنبال راهی برای درمان شری است. آنها در این راه علت اصلی شیوع ویروس در راکون سیتی را کشف میکنند. دکتر ویلیام بیرکین کار روی ویروس G را کامل کرده و آمادهی فروش نتیجهی تحقیقات خود به ارتش ایالات متحده بود که مقامات ارشد آمبرلا از خیانت بیرکین مطلع میشوند و واحد شبه نظامی خود را برای برخورد با او اعزام میکنند. بیرکین از تحویل ویروس به آنها خودداری میکند و درحین مقاومت، توسط مأموران U.S.S (سرویس اطلاعات مخفی آمبرلا) به ضرب گلوله کشته میشود. ویلیام در آخرین تلاش برای جلوگیری از دزدی حاصل یک عمر تحقیقات خود توسط آمبرلا، ویروس G را به خودش تزریق میکند و به یک B.O.W جهش یافته تبدیل میشود. ویلیام که در اثر جهش این ویروس کنترل ذهن خود را از دست داده است، مأموران آمبرلا را میکشد و نمونههای ویروسی را نابود میکند. موشها نمونههای پخش شدهی ویروس را میخورند و به سرعت ویروس را در شهر پخش میکنند.
وقتی کلر و لئون به هدفشان میرسند، به ویلیام بیرکین برمیخورند. آنت هم از آن سمت از راه میرسد و تلاش میکند تا او را برای همیشه بکشد، اما توسط ویلیام به شدت مجروح میشود. بعد از شکست دادن او، صحنهی بعدی بسته به این که شما در نقش چه کسی بازی میکنید، متفاوت خواهد بود. در داستان لئون، آنت به لئون میگوید که ایدا وانگ مأمور FBI نیست، بلکه جاسوسی است که سعی دارد ویروس را بدزدد و در بازار سیاه به فروش برساند. لئون نمیتواند این حرف را باور کند و در این مورد با ادا وانگ درگیر میشود. ادا بلافاصله اعتراف میکند و به سمت لئون اسلحه میکشد اما نمیتواند خودش را راضی کند تا او را بکشد. سپس آنت به ادا شلیک میکند و باعث میشود که او به همراه نمونههای ویروس G به کام مرگ کشیده شود.
این درحالی است که در داستان کلر، این کلر و آنت هستند که موفق میشوند شری را از شر ویروس G خلاص کنند. بعد از آن آنت بر اثر جراحاتی که در برخورد با ویلیام برداشته بود، میمیرد. در اینجا وقتی لئون نمونههای ویروس G را برمیدارد، سیستم خودانفجاری ساختمان NEST فعال میشود و لئون، کلر و شری با فرصت کمی که در اختیار دارند، به دنبال راهی برای فرار میگردند. آنها در عبور از مسیر آسانسورها به موانع مختلفی رو به رو میشوند. لئون برای بار آخر با مستر ایکس درگیر میشود و کلر باید از سد ویلیام بیرکین در شکل و شمایل جدید خود بگذرد. ایدا به لطف گجتهای مخصوص خود از سقوط جان سالم به در میبرد و یک راکت لانچر را به سمت لئون پرتاب میکند و به او میگوید که حالا آنها بیحساب شدند. لئون و کلر هیولاها را از بین میبرند و موفق میشوند تا خود را به یک قطار برسانند و به موقع از ساختمان خارج شوند.
همراهی آنها با بازگشت ویلیام بیرکین زیاد به طول نمیانجامد. بیرکین که حالا برای چندمین بار جهش پیدا کرده، تقریباً به یک تودهی غول پیکری از گوشت، دندان، چشم و شاخکها تبدیل شده است. لئون و کلر به سختی موفق میشوند تا واگن قطاری که بیرکین در آن قرار دارد را در لحظهی انفجار ساختمان از قطار جدا کنند تا سرانجام او در آتش تأسیسات NEST بسوزد.
لئون، کلر و شری از سمت دیگر تونل خارج میشوند تا از طولانیترین شب زندگی خودشان جان سالم به در ببرند. بعد از آن کلر و لئون تصمیم میگیرند که آمبرلا به خاطر جنایاتشان یک بار برای همیشه را نابود کنند.
اتفاقات Resident Evil 3 – نمسیس وارد میشود
- بازه زمانی: سال ۱۹۹۸
- جیل ولنتیان در راه فرار از راکون سیتی با هیولای Nemesis-T Type مواجه میشود.
اتفاقات داستان رزیدنت ایول 3 در فاصلهی کمی از وقایع Resident Evil 1 جریان دارد. کریس، جیل و بری از برایان آیرون، رئیس پلیس راکون سیتی درخواست یک تحقیقات گسترده را از شرکت آمبرلا دارند که البته او شدیداً با آن مخالفت میکند. آنها خیلی زود متوجه نفوذ آمبرلا به گوشه به گوشهی راکون سیتی میشوند و اینکه نباید به هیچ یک از مقامات رسمی این شهر اعتماد داشته باشند. آنها باید روی تلاش خودشان اتکا کنند. کریس تصمیم میگیرد به اروپا برود تا روی شاخهی اروپایی این شرکت تحقیقاتی را داشته باشد. بری نیز بعد از انتقال خانوادهی خود به کانادا به دنبال او میرود. اما جیل تصمیم میگیرد در کشور بماند تا شاید مدرکی را علیه آمبرلا به دست بیاورد.
دو ماه از این اتفاقات میگذرد و تحقیقات جیل به جایی نرسیده است. برایان آیرون کل واحد S.T.A.R.S را منحل کرده و جیل را از ادارهی پلیس راکون سیتی به حالت تعلیق درآورده است. جیل درحال حاضر در بازداشت خانگی به سر میبرد. بنابراین جیل تصمیم میگیرد تا به دلیل نظارتهای دائمی آیرون و بینتیجه ماندن تحقیقات او، راکون سیتی را ترک کند تا در اروپا به کریس و بری ملحق شود. وقتی که او آمادهی ترک راکون سیتی میشود، با حملهی یکی از جدیدترین دستاوردهای Tyrant، یعنی هیولای نمسیس (Nemesis) مواجه میشود.
آمبرلا برای یکسره کردن کار نیروهای S.T.A.R.S، نمسیس را به سراغ آنها فرستاده تا از دخالتهای آنها در امور شرکت جلوگیری کند. بعد از یک تعقیب و گریز نفس گیر، جیل موفق میشود تا موقتاً از دست نمسیس فرار کند. او به ملاقات با برد ویکرز میرود و آنها متوجه میشوند که راکون سیتی به یک هرج و مرج عجیب کشیده شده است. زامبیها همه جای شهر دیده میشوند و مردم یک به یک درحال کشته شدن هستند. آنها در یک کافه پناه میگیرند اما برد در این راه توسط یکی از زامبیها گاز گرفته میشود. او که دیگر کار خود را تمام شده میبیند، برای کمک و وقت خریدن برای جیل در آنجا میماند تا حملهی زامبیها کند کند.
جیل در هنگام فرار از دست زامبیها یک هلیکوپتر نجات را میبیند و خلبان از او میخواهد تا در یک پارکینگ خود را به او برساند. وقتی جیل به گاراژ میرسد، نمسیس از راه رسیده و هلیکوپتر را نابود میکند تا جلوی فرار او را بگیرد. جیل که دیگر جایی برای رفتن ندارد، تصمیم میگیرد مستقیماً به Tyrant حمله کند و با یک ماشین او را زیر بگیرد. نمسیس که در این درگیری دست برتر را دارد، در آستانهی کشتن جیل قرار دارد، تا این که یک سرباز از راه رسیده و حواس او را برای لحظهای پرت میکند تا با یک شلیک راکت لانچر کار او را یکسره کند. اما نمسیس از این حمله جان سالم به در میبرد، هرچند دیگر ناتوان و از کار افتاده شده است. این سرباز که کارلوس الیویرا نام دارد، جیل را به مسیر مترو هدایت میکند تا به سایر بازماندگان بپیوندند.
کارلوس به جیل توضیح میدهد که او برای سرویس مقابله با خطرات زیستی آمبرلا (U.B.C.S) کار میکند و برای نجات بازماندگان به اینجا آمده است. وقتی آنها به مترو میرسند، با فرماندهی کارلوس، یعنی میکائیل ویکتور ملاقات میکنند. ویکتور توضیح میدهد که آنها در تلاشند تا با فعالسازی قطار بازماندگان را از اینجا خارج کنند. اما جوخهی نیروهای آنها تقریباً به طور کامل از بین رفته است، بنابراین به کمک جیل نیاز دارد. جیل در ابتدا به دلیل اینکه آنها برای آمبرلا کار میکنند، چندان به حرفهای ویکتور خوش بین نیست، اما او برای نجات مردم با درخواست او موافقت میکند.
جیل در مسیر حرکت خود در مترو به یکی از سربازان مجروح U.B.C.S میرسد اما یکی دیگر از سربازانی که نیکولای زینوویو نام دارد، بلافاصله به او را با شلیک یک گلوله از پا در میآورد. جیل وارد بحث و جدل شدیدی با نیکولای میشود، اما او جیل را بیش از حد خوش قلب و دل نازک میداند. جیل درهرحال سیستم مترو را راه میاندازد و به ایستگاه قبلی برمیگردد. وقتی که جیل به ایستگاه میرسد، نمسیس یک بار دیگر خود را نشان میدهد. جیل تلاش میکند تا با مشغول نگه داشتن نمسیس، برای سربازان U.C.B.S وقت بخرد تا با تکمیل کار تعمیر قطار از آنجا فرار کنند.
نبرد جیل و نمسیس طولانی و نفس گیر میشود. نمسیس میخواهد او را با یک اسلحهی شعله افکن زنده زنده بسوزاند و با یک راکت لانچر به سمت او شلیک میکند. کارلوس با واکنش سریع و همکاری تیمی خود، یک تانکر سوخت نزدیک به نمسیس را منفجر میکند و او را شکست میدهد. وقتی آنها بالاخره به ایستگاه قطار میرسند، کارلوس میگوید که باید در اینجا بماند؛ چراکه دستور دارد تا دکتر ناتانیال بارد را پیدا کند. تحقیقات این دانشمند ممکن است به ساخت واکسنی منجر شود که میتواند راکون سیتی را نجات دهد. جیل، میکائیل و نیکولای به همراه سایر بازماندگان با قطار از او جدا میشوند.
نمسیس در طول حرکت قطار یک بار دیگر به آنها حملهور میشود و بازماندگان شهر را میکشد. جیل که به شدت از این اتفاق خشمگین و ناامید شده است، سعی میکند تا با او مبارزه کند اما میکائیل جلوی او را میگیرد و میگوید که باید عقب نشینی کنند. در این بین نیکولای شخصیت واقعی خود را نشان میدهد و با زندانی کردن آنها، به جیل و میکائیل خیانت میکند. نمسیس میکائیل را به شدت زخمی میکند اما قبل از این که موفق به کشتن او شود، میکائیل خود را با یک بمب C4 منفجر میکند تا شاید نمسیس را همراه با خود از بین ببرد. شدت انفجار قطار را از ریل خارج میکند و جیل را به بیرون واگن پرت میکند.
در این بین، کارلوس و تایرل که یکی دیگر از سربازان U.C.B.S است، در راکون سیتی به دنبال دکتر بارد میگردند. آنها به ادارهی پلیس میرسند و با استفاده از کامپیوتر با دکتر بارد ارتباط برقرار میکنند. دکتر بارد به آنها میگوید که در بیمارستان Spencer Memorial گیر افتاده و از آنجایی که آمبرلا برای پوشش گذاشتن به جنایات خود درحال کشتن محققان این شرکت است، نمیتواند از اینجا خارج شود. کارلوس در این لحظه تماسی از سمت جیل دریافت میکند. جیل به آنها توضیح میدهد نمسیس همهی شهروندان بازمانده را از بین برده و نیکولای آنها را زندانی کرده تا توسط نمسیس کشته شوند. در این بین، نمسیس که به دلیل جراحتهای خود به شدت جهش یافته است، مزاحمت ایجاد میکند و تماس آنها قطع میشود. کارلوس بلافاصله کار خود را رها کرده و به کمک جیل میرود.
جیل با تمام توان خود درگیر مقابله با نمسیس جهش یافته و حیوانی شده است. در نهایت نمسیس جیل را به یک تکه چوب بسته و او را به ویروس T آلوده میکند. وقتی کارلوس به جیل میرسد، او را درحالت بیهوشی پیدا میکند. جیل به آرامی درحال تبدیل شدن به زامبی است. کارلوس به امید این که واکسن دکتر بارد عمل کند، او را به بیمارستان میرساند. وقتی کارلوس به بیمارستان میرسد، جنازهی دکتر بارد را درحالی که یک گلوله به سر او شلیک شده، پیدا میکند. آنها احتمال میدهند که نیکولای این کار را کرده باشد. کارلوس در جستجوی کامپیوتر دکتر بارد، ویدیویی را پیدا میکند که در آن به محل قرارگیری واکسنها اشاره دارد. دکتر بارد در این ویدیو اعتراف میکند که شرکت آمبرلا مسئول شیوع این ویروس در شهر است. کارلوس واکسن را پیدا کرده و سریعاً به جیل تزریق میکند.
تایرل خود را به کارلوس میرساند تا خبر بدی را به او بدهد. شیوع ویروس در شهر شدت گرفته و کنترل آن امکان پذیر نیست. بنابراین دولت آمریکا تصمیم گرفته تا با یک حملهی موشکی راکون سیتی را در تاریخ یکم اکتبر ۱۹۹۸ به کلی نابود کند. کارلوس به تایرل میگوید تا با مقامات دولت تماس بگیرد و به آنها بگوید که درمان این ویروس پیدا شده و نیازی به این حمله نیست. کارلوس بعد از آن به یکی از مراکز زیرزمینی آمبرلا به نام NEST2 میرود تا بقیهی واکسنهایی که در آنجا قرار دارد را پیدا کند.
جیل بالاخره به هوش میآید و اخبار حملهی قریب الوقوع به راکون سیتی را میشنود. تایرل به او میگوید که کارلوس برای پیدا کردن بقیهی واکسنها به NEST2 رفته است. بعد از آن که جیل سرپا میشود، به دنبال کمک به کارلوس میرود. تایرل به جیل میگوید که دولت در تماس با او اعلام کرده که اگر آنها طی چند ساعت آینده موفق به پیدا کردن واکسنها شوند، حمله را متوقف خواهند کرد. وقتی این دو به NEST2 میرسند، بار دیگر با حملهی نمسیس مواجه میشوند. تایرل در این راه کشته میشود.
جیل بعد از فرار از دست نمسیس، موفق میشود تا نمونهای از واکسن را برای نجات راکون سیتی به دست بیاورد، اما در یک درگیری با نمسیس، واکسن از دست جیل به زمین میافتد و به دست نیکولای میرسد. نیکولای در عوض پیشنهاد یک معامله را به جیل میدهد؛ اگر جیل به مبارزه با نمسیس پرداخته و نیکولای از آنها فیلمبرداری کند، واکسن را به او پس خواهد داد. جیل چارهای جز پذیرش این پیشنهاد ندارد. مبارزه برای جیل خیلی خوب پیش نمیرود اما کارلوس به موقع به او میرسد تا با غرق کردن نمسیس در یک مخزن اسید، جیل را نجات دهد.
جیل به دنبال نیکولای میرود تا واکسن را پس بگیرد اما نمسیس دست بردار نیست. او که حالا به یک تودهی بیشکل غول پیکر از گوشت و شاخکها جهش یافته است، برای بار آخر به آنها حمله میکند. جیل به کارلوس میگوید که به سراغ نیکولای برود تا او برای آخرین بار کار نمسیس را تمام کند. جیل خود را به مکانی میرساند که خوشبختانه یک سلاح آزمایشی غول پیکر آمبرلا در آن قرار دارد. جیل بعد از جدا کردن اعضای بدن نمسیس با این اسلحه، مستقیماً به چهرهی ترسناک او شلیک میکند تا در نهایت این هیولای سرسخت را برای همیشه نابود کند.
جیل خود را به کارلوس میرساند اما در کمال ناامیدی نیکولای او را شکست داده و واکسن را از بین میبرد تا راکون سیتی را به نابودی محکوم کند. نیکولای فاش میکند که او یک مزدور اجیر شده برای نابود کردن آمبرلا و دزدی اطلاعات جنگی سلاحهای B.O.W آن است. وقتی نیکولای آمادهی کشتن جیل است، کارلوس به هوش میآید تا به او حمله کند. کارلوس درحین درگیری از جیل میخواهد که به او شلیک کند. آنها موفق میشوند تا با شلیک به کتف نیکولای او را ناتوان بسازند. جیل سعی میکند تا از نیکولای درباره انگیزهها و کارفرمایش بازجویی کند، اما نیکولای پاسخهای مرموزی را به آنها داده و درخواست پول میکند. جیل که که حرفهای بی سرو ته او خسته میشود، تصمیم میگیرد تا او را همینجا رها کند تا به همراه راکون سیتی نابود شوند. نیکولای به جیل هشدار میدهد که اگر او را ترک کند، هرگز به پاسخ سؤال خود نخواهد رسید، اما او در پاسخ میگوید که از کمی کارآگاه بازی بدش نمیآید.
وقتی که کارلوس و جیل در یک هلیکوپتر درحال خروج از شهر هستند، موشکهایی که برای نابودی راکون سیتی شلیک شدند را در آسمان مشاهده میکنند. جیل برای از دست رفتن خانهاش غمگین میشود و به این فکر میکند که این تراژدی وحشتناک نه به خاطر ویروس، بلکه ناشی از طمع انسانها است. او قول میدهد که زندگی خود را وقف پایین کشیدن آمبرلا و گرفتن انتقام تمام انسانهای خوبی کند که در راکون سیتی کشته شدند.
اتفاقت Resident Evil Code: Veronica X – ملاقات با دوقلوهای اشفورد
- بازه زمانی: سال ۱۹۹۹
- کلر ردفیلد در راه رسیدن به برادرش کریس با جزیرهی Rockfort Island و اتفاقات مخوف آن مواجه میشود.
۳ ماه از نابودی راکون سیتی با موشکهای ارتش ایالات متحده میگذرد و کلر ردفیلد هنوز به دنبال برادرش کریس میگردد. این سفر او را به یکی از شعبات آمبرلا در شهر پارسی میرساند اما او به سرعت توسط نیروهای امنیتی شرکت شناسایی میشود. آنها کلر را بیهوش کرده و به جزیرهی راکفورت منتقل میکنند تا از او بازجویی کنند. او بعد از به هوش آمدن متوجه میشود که این جزیره به طور کامل ویران شده و زامبیها سرتاسر آن را فراگرفتند.
بنابراین از این فرصت استفاده کرده و از دست مأموران فرار میکند. کلر بعد از خروج از سلول خود، به دنبال راهی برای خارج شدن از جزیره میگردد. در این راه، به یکی دیگر از زندانیان جزیره به نام استیو برنساید برمیخورد. آنها با هم توافق میکنند تا به کمک یکدیگر راهی برای فرار پیدا کنند. کلر به استیو تعریف میکند که به دنبال برادرش کریس میگردد و استیو به خاطر میآورد که نگهبانان درباره او صحبت میکردند و ظاهراً آمبرلا به دنبال او میگردد. کلر با پیدا کردن یک ترمینال کامپیوتر موفق میشود تا از طریق ایمیل با لئون کندی ارتباط برقرار کند و از او میخواهد تا از طریقی به کریس خبر بدهد که آنها کجا هستند و نیروهای آمبرلا به دنبال او میگردند.
کلر در ادامهی مسیر جستجوی خود به آلفرد اشفورد، فرماندهی جزیرهی راک فورت میرسد که در واقع نوهی بیولوژیکی ادوارد اشفورد، یکی از بنیانگذاران آمبرلا است. آلفرد از کلر میخواهد که دلیل حملهی او به جزیرهی راکفورت را اعلام کند، اما کلر نمیداند که او درباره چه حملهای صحبت میکند. آلفرد توضیح میدهد که نمونههای ویروس T در آزمایشگاههای این جزیره براثر یک حملهی هوایی به بیرون نشت کرده و باعث شده تا تمام کارکنان شرکت در این جزیره کشته شوند.
کلر و استیو بعد از عبور از تلههای متعددی که توسط آلفرد ایجاد شدند، به عمارت Ashford Estate میرسند. آنها به محض ورود با آلفرد و خواهرش الکسیا رو به رو میشوند. اما آنها حقیقت شوکه کنندهای را کشف میکنند که در واقع الکسیا همان آلفرد است که با استفاده از یک کلاه گیس و آرایش زنانه، خود را به جای او جا زده است و از طرف او صحبت میکند. آلفرد که خود از طریق یک شبیه سازی DNA در آزمایشگاه ساخته شده است، شخصیت عجیب و تمایلات انحرافی خاصی دارد.
آلفرد بعد از مشاهدهی کلر، به شدت عصبانی شده و سیستم خودتخریبی جزیره را فعال میکند تا هردوی آنها را از بین ببرد. کلر و استیو موفق میشوند که یک هواپیما را پیدا کرده و قبل از انفجار جزیره از آنجا خارج شوند. با این حال، آلفرد سیستم خلبان خودکار هواپیما به صورت کنترل از راه دور در اختیار گرفته و آنها را به سمت برخورد به پایگاه آمبرلا در قطب جنوب هدایت میکند.
کلر و استیو از این اتفاق جان سالم به در میبرند و جستجوی خود را در این پایگاه شروع میکنند. آلفرد یک بار دیگر برای کشتن این دو تلاش میکند و اینبار استیو موفق میشود که به او شلیک کند و او به داخل یک حفرهی عمیق سقوط میکند. سرو صدای این درگیری باعث میشود تا یکی از سلاحهای B.O.W شکست خوردهی آمبرلا یعنی Nosferatu از خواب بیدار شود و به کلر و استیو حمله کند. آنها موفق میشوند که تا به شلیک به قلب این موجود جهش یافتهی ماقبل تاریخی، آن را شکست دهند. آنها در نزدیکی پایگاه یک اسنوموبیل را پیدا میکنند و تلاش میکنند تا با استفاده از آن از پایگاه فرار کنند. آلفرد که ظاهراً هنوز نمرده است، به هرنحوی که شده خود را به یک آزمایشگاه مخفی میرساند و اینبار الکسیا اشفورد واقعی را از خواب انجمادی خود بیرون میآورد. الکسیا با استفاده از قابلیتهای جهش یافتهی خود کلر و استیو را به دام میاندازد تا از آنها برای آزمایشات غیرانسانی خود استفاده کند.
کریس ردفیلد بالاخره از راه میرسد و جزیرهی راکفورت را ویران شده مشاهده میکند. او جزیره را به امید زنده بودن کلر جستجو میکند اما در عوض به کسی که اصلاً دوست نداشت با او مواجه شود میرسد. آلبرت وسکر.
آلبرت وسکر نه تنها در انتهای جریان Resident Evil 1 توسط Tyrant کشته نشده است، بلکه به نحوی قدرتهای مافوق بشری به دست آورده و حالا از قدرت بدنی و سرعت بسیار بالایی برخوردار است. ضمن این که قابلیت بازسازی ویروس تی نیز در او به سطح بالایی جهش پیدا کرده است.
وسکر به کریس میگوید که حالا او برای شرکت دیگری به نام The Organization کار میکند و وظیفه دارد تا الکسیا اشفورد را بازیابی کند. وسکر بعد از این که با قدرتهای جدید خود به کریس تسلط پیدا میکند، تصمیم میگیرد تا او را زنده نگه دارد. او در این مبارزهی یک طرفه به طور ناخواسته به حضور کلر و الکسیا در پایگاه قطب جنوب اشاره میکند. کریس بدون اتلاف وقت یکی از هواپیماهای باقی مانده را به راه انداخته و به نجات خواهر خود میرود.
کریس در طول جستجوی پایگاه به یادداشتهایی دست پیدا میکند که منشأ به وجود آمدن دوقلوهای اشفورد را فاش میکند. الکساندر اشفورد، پسر ادوارد اشفورد آزمایشهایی را به راه انداخته بود تا از طریق شبیه سازی، ژن ورونیکا اشفورد (بنیانگذار خانواده اشرافی اشفورد) را یک بار دیگر زنده کند. او از طریق نمونهی DNA جسد ورونیکا که به صورت مومیایی حفظ شده بود، آلفرد و الکسیا را در آزمایشگاه پرورش میدهد تا به اهداف خود در تثبیت جایگاه خانوادهی خود در آمبرلا و تصاحب میراث ادوارد برسد. الکسیا که به مراتب باهوشتر از برادرش بود، بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه در رشتهی ویروس شناسی، کار روی ویروس تی ورونیکا را در آمبرلا آغاز میکند. وقتی که دوقلوها از استفادهی ابزاری پدرشان مطلع میشوند، الکساندر را گروگان میگیرند تا با انجام آزمایشات خود روی او انتقام خود را از او بگیرند. الکساندر در جریان این آزمایشات به Nosferatu تبدیل میشود. این آزمایشها به کشف سویهی جدیدی از ویروس T منجر میشود که الکسیا آن را T-Veronica Virus نامگذاری میکند. او برای این که ضمن حفظ کنترل ذهن خود به حداکثر ظرفیتهای ویروس تی ورونیکا دست پیدا کند، به راه حل عجیبی میرسد و آن هم این است که خود و ویروس ورونیکا را به روش سرمازیستی به خواب ۱۵ ساله ببرد تا از ازبین رفتن بدن خود در پی جهش پیوستهی ویروس جلوگیری کند.
کریس بالاخره خود را به کلر میرساند اما آنها خیلی زود توسط الکسیا از هم جدا میشوند. کریس به کلر میگوید که خود و استیو را نجات دهد تا او به سراغ الکسیا برود. کلر بعد از پیدا کردن استیو متوجه میشود که او با ویروس تی ورونیکا آلوده شده و عقل خود را از دست داده است. الکسیا با حمله به کلر او را مهار میکند تا استیو جهش یافته کار او را تمام کند. اما استیو با شنیدن فریادهای ناامیدانهی کلر برای کمک، موفق میشود تا برای لحظاتی کنترل ذهن را به دست گرفته و کلر را نجات دهد. اما الکسیا او را به شدت زخمی میکند. استیو قبل از مرگ به عشق خود به کلر اعتراف میکند.
کریس بعد از مقابله با الکسیا، پرتکل خودتخریبی پایگاه را فعال میکند تا قبل تمام دربهای آن باز شود. آنها در راه فرار مجدداً به الکسیا برمیخورند که اینباره به یک هیولای جهش یافته حشره مانند تبدیل شده است. کریس موفق میشود تا الکسیا را با استفاده از یک توپ لیزری که در نزدیکی آنها قرار داشت، از بین ببرد. اما در این بین، آلبرت وسکر کلر را درحالی که کریس مشغول مبارزه با الکسیا بود، میدزدد. کریس وسکر را وادار به مبارزه میکند تا کلر را آزاد کند. او به کلر میگوید که هواپیمایی که با آن به اینجا آمده را آمادهی پرواز کند تا از این طریق از پایگاه خارج شوند. وسکر قبل از رفتن کلر با طعنه به او میگوید که بدن استیو را برای آزمایش به کارفرمای خود تحویل داده است.
مبارزهی کریس و وسکر با انفجار پایگاه و جدا شدن آنها از هم ناتمام میماند. آنها قسم میخورند که این مبارزه را در ملاقات بعدی خود به اتمام برسانند. کریس خود را به کلر میرساند و آنها همزمان با افجار کامل پایگاه قطب جنوب، از آنحا خارج میشوند.
اتفاقات بازی Resident Evil Survivor و Resident Evil: Dead Aim – اسپینآفهای کمتر شناخته شدهی رزیدنت ایول
- بازه زمانی: حدفاصل سالهای ۱۹۹۹ تا ۲۰۰۲
- وقایع جزیره شینا و کشتی کروز
بیشتر اسپین آفهای مجموعهی رزیدنت ایول، در فاصلهی بین قسمت سوم و چهارم این سری اتفاق میافتند. این بازیها عمدتاً شامل داستانهای کمتر شناخته شدهای هستند که برای تکمیل تاریخچهی رزیدنت ایول، اشارهی کوتاهی به آنها خواهیم داشت.
برای این منظور از اتفاقات داستان Resident Evil Survivor شروع میکنیم. در این مرحله از تایم لاین رزیدنت ایول، شخصیتهای اصلی این مجموعه به سختی برای پایین کشیدن آمبرلا و مقامات آن تلاش میکنند. در همین راستا، لئون کندی با ارسال مأمور آرک تامسون به جزیرهی شینا (Sheena Island) که تحت تسلط آمبرلا قرار دارد، به دنبال استخراج اطلاعات و ضربه این سازمان بیوتروریستی است. وینسنت گلدمن، شخصی است که مسئولیت کارها در این جزیره را برعهده دارد. گلدمن به محض اطلاع از ورود تامسون به جزیره، از عمد اقدام به شیوع ویروس در سرتاسر جزیره میکند تا رد پای جنایات خود را بپوشاند.
تامسون در کنار مقابله به شیوع بیماری، مجبور بود تا با نوعی فراموشی دست و پنجه نرم کند. با این حال با عبور از این موانع موفق میشود تا حاکم ظالم جزیره را بکشد و دو کودکی که در این جزیره پیدا کرده بود را نجات دهد.
اما اتفاقات داستان بازی Resident Evil: Dead Aim در سال ۲۰۰۲ جریان دارد. جایی که یک کشتی کروز متعلق به آمبرلا توسط یک گروه تروریستی مورد حمله قرار میگیرد که رهبری آنها برعهدهی مورفیوس دی دووال، یکی از اعضای سابق آمبرلا قرار دارد. سالها قبل، مقامات آمبرلا او را به دلیل یک اشتباه فاحش مقصر جلوه میدهند و این حمله به نوعی انتقام او از آمبرلا بود.
با این حال، مورفیوس پس از استفاده از ویروس T و سلاحهای بیولوژیک B.O.W تمام خدمهی کشتی و اعضای تیم خود را به قتل میرساند و شروع به ارسال درخواستهایی به آمریکا و چین میکند. این دو کشور در پاسخ به این اقدامات مأمورانی را برای متوقف کردن این شرور به محل حادثه اعزام میکنند. درحالی که به آنها دستور داده نشده بود تا با همکاری هم این مأموریت را پیش ببرند، دو گروه با هم اتحادی را تشکیل میدهند که برای از بین بردن دووال و هیولاهایش ضروری است.
اتفاقات Resident Evil 4 – شیوع طاعون Las Plagas
- بازه زمانی: سال ۲۰۰۴
- گروگان گیری دختر رئیس جمهور توسط فرقهی نئوپیگنیسم Los Illuminados
بعد از تحقیقات و کشمکشهای فراوان، سرانجام شرکت آمبرلا و مقامات آن توسط دولت ایالات متحده به انجام آزمایشات غیرقانونی و شیوع ویروس در راکون سیتی محکوم میشود. این اتهامات منجر به ورشکستگی این شرکت و تعطیلی آن در سال ۲۰۰۴ میشود. شاید آمبرلا بالاخره از بین رفته باشد، اما همچنان سازمانها و تشکلات شیطانی دیگری وجود دارند که با کابوسهای بیولوژیکی خود جهان تهدید میکنند.
چند سال بعد از نابودی راکون سیتی، لئون کندی به دلیل مهارتها و تجربیات خود مجدداً به استخدام دولت آمریکا درآمده تا به عنوان یک مأمور مخفی اطلاعاتی به فعالیت بپردازد. لئون بعد از تکمیل دورههای آموزشی خود، برای اعزام به اولین مأموریت خود انتخاب میشود. او باید مخفیانه به اسپانیا سفر کند تا اشلی گراهام، دختر رئیس جمهور ایالات متحده را نجات دهد. اشلی توسط یک فرقهی نئوپیگنیسم و سازمان شبه نظامی مشهور به Los Illuminados (به معنی روشنگری) گروگان گرفته شده است.
وقتی لئون به روستایی که آخرین بار اخباری از حضور اشلی در آنجا منتشر شده میرسد، توجهاش به یک سری روستاییان محلی جلب میشود که همگی وفاداری خاصی را به رهبر Los Illuminados، آزموند سدلر نشان میدهند. او در جریان تحقیقات خود به مردی به نام لوئیس سرا میرسد که روستاییان دست و پای او را بستند. وقتی لئون سعی میکند او را آزاد کند، یکی از افراد فرقه به نام بیتورس مندز به او حمله میکند و او را بیهوش میکند. بعد از آن سدلر به سراغ او میآید تا درحالت بیهوشی انگل Las Plagas را به بدن او تزریق کند.
لئون و لوئیس بعد از بیدار شدن موفق میشوند تا از آنجا فرار کنند و هریک راه خود را در پیش میگیرند. اما قبل از جدایی، لوئیس به لئون میگوید که این فرقه، اشلی را در کلیسای خود اسیر کردند. بعد از اینکه لئون برای رسیدن به کلیسا با روستاییانی که به انگل مبتلا شدند مبارزه میکند و از تلهها و مسیرهای پررمز و راز آن عبور میکند، به چند هیولای غول پیکر نیز بر میخورد تا نهایتاً با عبور از آنها به کلسیای مذکور برسد. او اشلی را در کلیسا پیدا میکند و هنگامی که میخواهد او را از بند آزاد کند، مستقیماً با سدلر مواجه میشود. سدلر به لئون میگوید که آنها اشلی را به انگل آلوده کردند و وقتی او به کشورش برگردد، انگل کنترل ذهن آن را در اختیار گرفته و رئیس جمهور را ترور خواهد کرد. لئون و اشلی از چنگال فرقه فرار میکنند و شروع به پیدا کردن راه فرار از این جهنم میکنند.
متأسفانه هلیکوپتری که برای نجات آنها فرستاده شده، با شلیک افراد سدلر سرنگون میشود و لئون و اشلی باید قبل از این که وسیلهی دیگری برای نجات آنها از راه برسد، باید سرپناهی را برای خودشان پیدا کنند. آنها بعد از درگیری با افراد دیگری از این روستا و البته عبور از بیتورز مندز، به قلعهای میرسند که امیدوارند بتوانند در آن پنهان شوند و تا رسیدن هلیکوپتر بعدی منتظر بمانند. بعد از آن لئون و اشلی در راه به لوئیس برمیخورند. او به آنها میگوید که میداند هردو به انگل مبتلا شدند. لوئیس به دنبال درمانی برای آنها میرود و از آنها میخواهد که تا رسیدن او سعی کنند زنده بمانند.
بعد از آن لئون و اشلی با یکی از اعضای رده بالای Los Illuminados یعنی رامون سالازار مواجه میشوند. او چندین تلهی کشنده را در سرتاسر قلعه کار گذاشته تا جلوی حرکت آنها را بگیرد که اتفاقاً یکی از آنها باعث جدایی افتادن بین این دو میشود. حالا لئون باید با مبارزه با نیروهای بیشمار سالازار دوباره به دنبال اشلی بگردد.
لئون در جستجوی قلعه، به یادداشتی از لوئیس برمیخورد که ماهیت انگل Las Plagas را فاش میکند. او در ادامه یک بار دیگر به پست ادا وانگ میخورد که حالا برای آلبرت وسکر کار میکند. لئون از هدف او برای آمدن این این مکان سؤال میکند اما در عوض وانگ جوابش را با یک نارنجک Flashbang میدهد و او را گیج و مبهوت رها میکند. بعد از آن لوئیس دوباره خود را به لئون میرساند اینبار دارویی را به همراه دارد که از رشد انگل در بدن آنها جلوگیری میکند. علاوه بر این، یک نمونه از انگل Las Plagas نیز به دست او رسیده است. با این حال، لوئیس توسط سدلر به شدت زخمی شده و سدلر نمونهی Las Plagas را از او پس میگیرد. لوئیس قبل از مرگ به لئون میگوید که او قبلاً محققی بوده که برای سدلر کار میکرده است. اما زمانی که متوجه اهداف شیطانی کارفرمای خود شده، از او جدا شده است. در آخر، لوئیس داروی درمان انگل را به لئون میدهد و از او خواهش میکند تا قبل این که خیلی دیر شود، نمونه را از سدلر پس بگیرد.
لئون بعد از غلبه بر چندین و چند مانعی که بر سر راهی قرار میگیرد، به سالازار میرسد اما اشلی خیلی وقت است که از آنجا رفته است. سالازار به او میگوید که اشلی به یک جزیره برده شده که چندین مایل با اینجا فاصله دارد. بعد از آن سالازار به یک هیولای غول پیکر تبدیل میشود و به لئون حمله میکند. لئون بعد از شکست او به سمت اسکلهها میرود تا قایقی را پیدا کرده و به جزیره برود. ادا وانگ در اینجا از راه میرسد و به لئون پیشنهاد میکند که همراه با او سوار قایق شوند. لئون که میداند گزینهی دیگری را در اختیار ندارد، بیپروا با این پیشنهاد موافقت میکند. ادا بعد از آن لئون را ترک میکند تا به کار خود برسد.
این جزیره یک مرکز تحقیقاتی به شدت مستحکم است که با نگهبانان مسلح و هیولاهایی با قابلیت احیای مجدد محافظت میشود. لئون در آنجا با جک کراوسر مواجه میشود. جک سربازی بود که لئون فکر میکرد قبلاً در یک تصادف کشته شده است. کراوسر در اینجا فاش میکند که او همان کسی است که در ابتدا اشلی را ربوده و به Los Illuminados تحویل داده است. هدف او احیای دوبارهی آمبرلا و پیاده سازی نظام جهانی است. لئون که از لفاظیهای او خسته شده، در یک درگیری نزدیک او را به ضرب چاقو از پا درمیآورد.
بعد از کش و قوسهای فراوان، لئون بالاخره خود را به اشلی میرساند. آنها دستگاهی را پیدا میکنند که میتواند انگل Las Plagas را از بدن میزبان ریشه کن کند و از آن برای درمان خودشان استفاده میکنند. آنها در تلاش برای پیدا کردن راهی برای خروج از جزیره، با سدلر مواجه میشوند که ایدا وانگ را گروگان گرفته است. لئون از اشلی میخواهد که مخفی شود تا او یک بار برای همیشه کار سدلر را یکسره کند. لئون به کمک ادا موفق میشود تا با شلیک یک راکت لانچر سدلر را که به یک هیولای بیشاخ و دم تبدیل شده، برای همیشه از بین ببرد.